
 
ساعت اندکی از نیمه شب گذشته. آرام آرام به طرف پنجره میروم و به بیرون پنجره نگاه میکنم، دریا آرام است. اندکی موج در دوردست ها به چشم میخورد اما تا به نزدیک ساحل میرسند آرام میشوند. از شلوغی صبحگاهی شهر کن اثری دیده نمیشه.
برخورد با اندیشه های دیگر برایم لذت بخش است.... بعد از صحبتهاش بی اختیار یاد اون داستان مولوی افتادم که توش دعوا بر سر اسم انگور بود. همه یک چیز میگفتن اما از روی کوته فکری هیچ کس حرف اون یکی رو نمیفهمید!
میدونی... ایکاش تا این اندازه خودخواه نبودیم... ایکاش اینقدر متعصب نبودیم...
یه دیوار کشیدیم دور خودمون و فکر میکنیم هرکی پرید اینور دیوار چون مسلمونه و شیعه! خوبه و بقیه همه آدمهای بدی هستن...
و تا هستی هست، همه از آن اوست...
به حست کاملا احترام میزارم.
و توصیف اول این نوشته فوق العاده است. منو یاد همینگوی میندازه وقتی داشت یکی از روزهای فرانسه بودن رو تو یکی از کتاباش توصیف می کرد.
عالی، عالی ..
تا میتونی آرام باش ..
تا از صدر و مدر بدوری :D
Posted by: Ehsan at September 7, 2007 02:13 AM:)
یه دیواره یه دیواره که پشتش هیچی نداره :پی
سلام بی معرفت.بدون خداحافظی ول کردی رفتی.ولی عیب نداره.ما دریادل هستیم.امیدوارم بهت خوش بگذره.امیدوارم روابط سردی که بین آدمهای اونجا حاکمه رو ببینی و قدر کشور و هموطنانتو بدونی که اگر هیچ چیز ندارن ولی دستاشون گرمه.جنس آدما به خونی که توی رگهاشون هست بستگی داره نه به دین و مذهب و ... در هر صورت امیدوارم که خوش و خرم و موفق باشی.
Posted by: hamed at September 8, 2007 10:07 AMمهم نوره آدماست كه از ديوار رد ميشه صرفنظر از اينكه كدوم سمت ديوار باشن.البته اگه چشمي براي ديدن داشته باشيم. بها به همون نوره س، ديوار بهانه ي من و تو ه.
Posted by: پرواز at September 8, 2007 12:12 PMايييييييييييين همه راه پا شدي رفتي كن؟؟؟؟ كن كه اينجا هم داشتيم!!!! حالا به نظرت بي كلاسي بود سولوغونشو نمي رفتي!!!!
بعدشم كن و سولوغون بينشون ديوار نيست... يه "و" هست!!!
يه كم بيشتر فكر كن به اين حرفا
خيلي جات اينجا خاليه!!!!
Posted by: امیر مسعود at September 8, 2007 10:06 PMsalaaaaaaaaam! kojayi alan?!:D ma avvale hafte Milan boudim, dirouzam raftim Veniz. kojayiiiiiiiiiiiiii tooooooooooooooo?:D:D:D
Posted by: Niousha at September 9, 2007 02:56 AMخيلي به دانسته هاي ندانسته ات نناز آقاي علي آقاي گرجي
غرور انسان رو به تنهايي ميكشونه. هيچ چيز تو اين دنيا مال ما نيست حتي اين مغزي كه توي سر ماست. با تواضع راه برو جوري كه زمين زير پاهات نلرزه و سعي كن آدم ها رو كه ميبيني سلام كني. سلام كردن شرط اول نوشتن است. اميدوارم اينو ياد بگيري