
 

چقدر حس بدي به آدم دست ميده وقتي ميبينه از همه کارها و برنامه ريزي هاش عقب افتاده.
بعضي وقتها نگراني بابت اين عقب ماندگي، موجب ميشه که از کارهاي روزمره هم باز بموني...
فقط اميدوارم که اين دوران زودتر تموم شه و بتونم يه شکل منظم تري به زندگيم بدم...
:-s
دراین جور مواقع با یه برنامه ریزی دقیق دوباره و حفظ آرامش همه چی درست میشه ;)
:)
Posted by: محمد at October 5, 2006 08:00 AMمی دونی بدتر چیه ؟ اینه که بفهمی همه ی برنامه هائی که خودتو واسش کشتی بیهوده بوده ! ... این بدتره ... زیادی دربند دقایقی که رفته نباش
Posted by: ماه پیشونی at October 6, 2006 05:23 PMاميدوارم به تمام برنامه هات برسي. گاهي ادم بايد خودش را ببخشه. اونوقت خيلي كارها راحت ميشه.
Posted by: melika at October 7, 2006 11:57 AMرفیق، قدر کار زیاد داشتن و از برنامه عقب افتادن و این قبیل مشکلات رو بدون. وقتی مثل من پا به دنیای بازنشستگی گذاشتی و دیگه کاری جز دانشگاه رفتن و چایی خوردن و قدم زدن و کتاب خوندن نداشتیّ، حسابی دلت براش تنگ میشه.
Posted by: alireza at October 7, 2006 10:40 PMكاملا دركت مي كنم!!!.....
Posted by: neda at October 8, 2006 10:02 PMواي خيلي بده :(
Posted by: Y at October 10, 2006 09:24 AM