
 

حس عجیبی بود.
نه چیزی رو میدیدی نه صدایی میشنیدی. فقط صدای سکوت بود و دیگر هیچ...
یه احساسی مثل دوباره متولد شدن.
نه در آغاز بودی و نه در پایان.
و در آن تاریکی، فقط نور میدیدم...
عجب!!!!
Posted by: neda at July 9, 2006 10:22 AMرفیق، باز تنها تنها رفتی معراج! بابا یه دفعه که گفته بودم، معراج میری دست مارم بگیر.
قبول باشه
من از بس كه مردم، اين دفعه دنبال زنده شدن هستم... دوباره متولد شدن.
خوشا به حالت كه باز اين حس عجيب رو تجربه كردي.
. . .. .. .. .. ..
عجب حسی...آدم در اینطور موقع ها بايد چی کار کنه؟ چی بايد فکر کنه؟
يك جاي هست در همين نزديكيها كه همه آرزوها و تلاش آدم در رسيدن به اونجا خلاصه ميشه بعضيها بهش ميگم بهشت و اون دوردورها دنبالش مي گردن اما من مي گم يك جاييه كه كه با خيال اسوده مي توني بري و داخلش قدم بزني يك راهي كه هيچ وقت تموم نميشه اما خود معني عشقه!
Posted by: melika at July 13, 2006 10:03 PM:) :) :) :) :) :) :)
Posted by: sanaz bakhtiari at July 13, 2006 11:44 PM