May 12, 2006

عشق

امروز جايی بودم که عشق رو با تمام وجودم درک کردم...
علاقه اي بدون چشم داشت و فراي قواعد زميني...
اينجا، كسي چيزي نمي‏خواهد، انتظاري ندارد، ادعايي نمي‏كند.

سعی کردم طعم شیرین و غریب عدل رو اندکی در درونم مزه مزه کنم.

اين مناجات دکتر چمران رو خيلي دوست دارم:
خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم...

Download 48kbps

Violence
Anathema

Posted by agordji at May 12, 2006 06:12 PM
Comments

تبريك ميگم علي خان ....
==================
پاسخ: چی مبارکه؟؟!!!

Posted by: amin at May 12, 2006 10:24 PM

من از طرف خودم به احساس و دركٍ قشنگت تبريك ميگم!

Posted by: sanaz bakhtiari at May 13, 2006 09:55 AM

خوشبحالت ...((:

Posted by: bahar at May 13, 2006 03:42 PM

خیر باشه !

Posted by: به اندیش at May 14, 2006 04:36 PM

منم نوشته هاي دكتر چمران رو خيلي دوست دارم:)

Posted by: neda at May 14, 2006 11:22 PM

راضی بودن به اون چیزایی که داریم بزرگ ترین نعمتیه که فقط خودمون میتونیم اون رو وارد زندگیمون کنیم... اگر کمی به اطرافمون نگاه کنیم و ...و وقتی نعمت های بزرگی رو که خدا از روی لطف به ما داده و میتونستن به راحتی از آن ما نباشن رو دیدیم اون وقته که خوش بختیم...

Posted by: goli at May 15, 2006 07:44 PM

چه حسي بالا تر از اينكه آفريده شدنت را با تمام وجود بفهمي؟!


پروردگارا شهود بيشتر عطاء فرما!

Posted by: sanaz bakhtiari at May 17, 2006 12:07 AM

اينكه تو زندگيت اين فرصت رو داشته باشي حتي براي لحظات كوتاه عشق رو با تمام وجودت حس كني يه شانسه .بهت تبريك مي گم كه اين فرصت تو زندگيت بهت داده شد.

Posted by: alie at May 18, 2006 11:00 PM

چرا 24 ساله نشدي پس؟؟؟!

Posted by: neda at May 23, 2006 03:44 PM

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو ميکنم‎.
خدا پرسيد: پس تو ميخواهي با من گفت‎ ‎و گو کني؟‎
من در پاسخش گفتم اگر وقت داريد‎.

خدا خنديد‎:
وقت من بي‎ ‎نهايت است‎...
در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟‎
پرسيدم: چه چيز بشر‎ ‎شمارا سخت متعجب ميسازد؟‎

خدا پاسخ داد: کودکي شان‎.
اينکه آنها از کودکي‎ ‎شان خسته ميشوند‎,
عجله دارند که بزرگ شوند‎,
و بعد دوباره پس از مدتها, آرزو‎ ‎ميکنند که کودک باشند‎.
‎... ‎اينکه آنها سلامتي خودرا از دست ميدهند تا پول به دست‎ ‎آورند‎.
و بعد پولشان را از دست ميدهند تا دوباره سلامتي خودرا بدست‎ ‎آورند‎.
اينکه با اضطراب به آينده مينگرند‎
و حال را فراموش ميکنند‎.
و‎ ‎بنابراين نه در حال زندگي ميکنند و نه در آينده‎.
اينکه آنها به گونه اي زندگي‎ ‎ميکنند که گويي هرگز نميميرند‎.
و به گونه اي ميميرند که گويي هرگز زندگي نکرده‎ ‎اند‎.

دست هاي خدا دستانم را گرفت‎
براي مدتي سکوت کرديم‎
و من دوباره‎ ‎پرسيدم‎:
به عنوان يک پدر‎,
ميخواهي کدام درس هاي زندگي را‏‎
فرزندانت‎ ‎بياموزند؟‎

او گفت: بياموزند که آنها نميتوانند کسي را وادار کنند که عاشقشان‎ ‎باشد‎,
همه ي کاري که آنها ميتوانند بکنند اين است که‎
اجازه دهند که خودشان‎ ‎دوست داشته باشند‎.
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه‎ ‎کنند‎,
بياموزند که فقط چند ثانيه طول ميکشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان که‎ ‎دوستشان داريم ايجاد کنيم‎
اما سال ها طول ميکشد تا آن زخم ها را التيام‎ ‎بخشيم‎.
بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد‎,
کسي است که به‎ ‎کمترين ها نياز دارد‎.
بياموزند که آدم هايي هستند که آنها را دوست دارند‎,
فقط‎ ‎نميدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند‎.
بياموزند که دونفر ميتوانند با هم‎ ‎به يک نقطه نگاه کنند‎,
و آنرا متفاوت ببينند‎.
بياموزند که کافي نيست فقط آنها‎ ‎ديگران را ببخشند‎,
بلکه آنها بايد خودرا نيز ببخشند‎.

من با خضوع‎ ‎گفتم‎:
از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم‏‎.
آيا چيز ديگري هست که دوست داريد‎ ‎فرزندانتان بدانند؟‎

خداوند لبخند زد و گفت‎:
فقط اينکه بدانند من اينجا‎ ‎هستم‎,
‎...‎هميشه‎..‎

Posted by: hasti at June 28, 2006 12:31 PM