
 
شب شده بود. ميخواستم که ماشين دربستي کنيم بيام خونه.
از صبحش کلي خسته شده بودم و با چند تا از دوستام حرفايي در مورد آينده وضعيت جامعه و مملکت زده بودم...
احساس ميکردم يه بغضي تو گلوم گير کرده، اما خب از اين حالتها زياد برام پيش ميومد.
ماشين وايساد... مسير رو بهش گفتم. چيزي جواب نداد اما اشاره کرد که سوار شم.
متوجه شدم که راننده لال هست يعني نميتونست حرف بزنه.
با اشاره ازم اجازه گرفت که ميتونه آهنگ بذاره؟ منم موافقت کردم. بعد ضبطش رو که روشن کرد يکي از آهنگاي Julio Iglesias بود.
حالت عجيبي بود... نتونستم جلوي گريم رو بگيرم... فقط سرم رو کردم به طرف پنجره که اشکام ديده نشن.
همه جوونا اينروزا يه همچي حالي دارن
Posted by: man at June 29, 2005 01:52 PMباور كن من هم توي اين چند روز اينطوري شدم؟!!! نمي دونم چرا ولي فكر كنم تمام جوان ها توي اين مدت يه جورهايي خودشون را گم كردند يا حداقل من اينطور فكر مي كنم... دلم هم مي خواد بزنم زير كاسه كوزهٍ همه چيز...
ولي فكر كنم با يه كمي صبر همه چيز دورست مي شه يعني اميدوارم...
خوش باشي...
Hello,
i hope you can read this.
i found your website with google,
and i'm impressed.
there are such a good songs on it,
i would like it to hear something from you
grt. Eline
Posted by: Eline at June 29, 2005 08:20 PMسلام. چه جالب من الان بيست و سه سالمه...حالت واقعا عجيبي بودش... حتي براي من كه الان مي خونمش و در اون فضا نيستم
Posted by: solmaz at June 29, 2005 10:57 PM:)
نقطه
بعضي وقتا شايد گريه بتونه يه ذره آدم رو آروم كنه!S-:
Posted by: goli at June 29, 2005 11:50 PM:(( !!!
Posted by: neda at June 30, 2005 01:27 AMمستيم درده منو ديگه دوا نمي كنه... غم با من زاده شده .... منو رها نمي كنه... منو رها نمي كنه ... منو رها نمي كنه ... .
Posted by: mehran at June 30, 2005 01:37 AM........اميدوارم بهتر شي.......
Posted by: bahar at June 30, 2005 03:33 AM