May 07, 2005

چند روز پيش ها با يکي از دوستان صحبت بازدهي کار مردم و ... تو ايران بود.
به اين نتيجه رسيديم که با توجه به اينکه همه صبح تا شب فقط وقتشون رو به کم بازده ترين شکل ميگذرونن يا به عبارتي تلف ميکنن، اما يه چيزي در حدود 10% ملت، جور 90% بقيه رو ميکشن و تنها دليلي هم که چرخاي اين مملکت هنور داره ميچرخه وجود همين تعداد اقليته!

نظر خاصي در اين مورد ندارين؟:)

Posted by agordji at May 7, 2005 07:09 PM
Comments

D:
من هيچ وقت ايران رو نديدم و تو ايران زندگی نکردم، که بدونم سيستم بيزينس چی جوری هست

تو ايران اما با حرفت کاملن موافقم. حالا به نظره من واسه کنادا...

اينجا در کنادا هم اگه اين چينی ها نبودن

کلی کنادا افت ميکرد تو "financial state/ status".

يعنی هميشه يه تعداد بايد انقدر قوی باشه که بتونه اونای رو که گير کردن

بکشونه بلا که تمام کشور دچره مشکل نيفته!

Posted by: Melody at May 7, 2005 07:47 PM

(ببخشيد اشتباه نوشته شد... *دچره* مشکل = **دچار** مشکل..
.اگه بازم غلط پيدا شد تو نظراته
من...شرمنده <":)

Posted by: Melody at May 7, 2005 08:02 PM

نظر من اينه كه اگه بتوني شبانه روز رو بكني 30 ساعت من به كارام ميرسم... اگه بكني 35 ساعت شايد 5 ساعت اضافه بيارم تلف كنم

Posted by: امیر مسعود at May 7, 2005 09:33 PM

اين مسئله همه جاي دنيا هست.حالا يه جا بيشتر..يه جا كمتر!
اما به نظر من هيچ وقت تلاش و علم كسب كردن و كار كردن ضرر نداره و اوني كه وقتش رو تلف نميكنه هيچ وقت كم نمياره!مخصوصا اگه اعتماد به نفس داشته باشه!D:

Posted by: goli at May 7, 2005 10:16 PM

موافقم نه كاملا
كسي جور كسي ديگه را نمي كشه... اگر كسي كار مي كنه براي خودش مي كنه و سود و ضررش هم مال خوشه!
ولي در رابطه با چرخيدن چرخ اين مملكت. يكمي اين موضوع متفاوته! يعني خيلي بايد روي اين موضوع حرف زد! تا شايد به يك نتيجه برسيم... ولي در كل چرخ مملكت اگر هم مي چرخه مال كار كردن بعضي ها نيست... براي بيگاري كشيدنه(كه البته با كار كردن خيلي تفاوت داره)...

Posted by: آدم نماي پارانوئيدي at May 7, 2005 11:17 PM

قدرت خدا!!!

Posted by: golnaz at May 7, 2005 11:44 PM

كاشكي همه مردم يكم وجدان كاري داشتنو مسئوليت پذير بودن

Posted by: neda at May 8, 2005 01:06 AM

علی آقا : فکر میکنی دلیلش چیه؟ خوب فکر کن ببین بنظرت چرا مردم ما اینقدر نسبت به همه چیز بی تفاوت هستند؟البته با توجه به اینکه تو خودت در گهگاهی به شهرهای محرومی مثل یاسوج سفر میکنی بهتر میتونی قضاوت کنی که در اون شهرها مردم اصولا خنثی هستند.چه دلیلی بغیر از بی انگیزگی برای زندگی میتونه وجود داشته باشه؟ مسولش کیه؟حالا تو بمن جواب بده.
راستی وبلاگ خیلی جالبی داری قبلا هم بهت سر زده بودم.موفق باشی

Posted by: مشاورین مدیریت at May 8, 2005 11:13 PM

راستي اگه فرصت كردي يه سري به اين وبلاگ بزن علي آقا

Posted by: به انديش at May 8, 2005 11:15 PM

تو جز كدوم دسته هستي ؟؟

Posted by: Saghar CHERTo PERti at May 9, 2005 12:36 PM

عرضم به حضور انورتون ...
اون كسي كه صلح تا شب داره نون مي پزه و به شكل طاقت فرسايي كار مي كنه مثلا چطوري مي تونه كم كاري اون كسي رو كه در زمينه ي ماشين سازي داره فعاليت مي كنه رو جبران كنه؟! در مورد چرخيدن چرخاي كشورمون يا از بيخ تعطيل بودنش هم با يكي از اين نظرا كه بالا نوشته شده موافقم واقعا بايد بحث كرد كه واقعا داره چرخ كشورمون مي چرخه يا اصلا اين رو ميشه اسمش رو حركت رو به جلو گذاشت يا واسه خودش داره يه چرخي مي زنه؟ اين درصد تعيين كردنت هم خودش جاي حرف داره ! با اين حرف موافقي كه بيشتر از 10 درصد مردم ايران فقير هستند؟! و اين مردم فقير صبح تا شب عين چي دارن كار مي كنن و به اين صورت نيست كه بشينن يه گوشه تا زمان رو بگذرونن. به نظر من سيستم مريضه و باقي قضايا.

Posted by: mehran at May 9, 2005 12:46 PM

ااا
23 سالگي مبــــــــــــــــارك:)

Posted by: golnaz at May 9, 2005 10:58 PM

D:
D:
Bah Bahhh :P
Mibinam ke weblog taghir kardeeee
Ghashang dorost kardi Banner e jadideto Ali :D
Mobarakeeee

Posted by: Melody at May 10, 2005 01:28 AM

ايشالا وفتي 32 ساله بودمت نه نه

Posted by: امیر مسعود at May 12, 2005 06:51 PM

زياد به اين چيزا 2 نفري فكر نكنين !

Posted by: parham at May 13, 2005 02:16 AM

:)) تا وقتي يادمه ... ارزو ميكردم ساعات روز بيشتر باشه ...مثلا 48 ساعت ... اونوقت ميشد زندگي كرد ....من فكر كنم جزو اون دسته از ادمايي هستم كه وقت تلف شدم خيلي كمه ...
چون از وقتي كه يادم مياد تو خونمون مثل ژاپني ها رفتار ميشد ....
بابام اون اولا 5 صبح ميرفت بدو بدو ....ساعت 12 شب ميرسيد خونه ...
تازه خيلي وقتا همون 12 كه ميرسد خونه يه كارتابل با خودش ميآورد خونه كه نامه هاشو بخونه ...
مامانمم همون 5 صبح بيدار ميشد كه به ما برسه ... ساعت 12 يا 1 با بابام ميخوابيد ...مثل اوضاعي كه الان ما داريم ....:)

Posted by: amin at May 13, 2005 10:59 AM